....

 
 

این لحظه!

دیگه زندگیم داره ته میکشه

از دلم پیاده شو...آخرشه

آره...چقدر زود گذشت...این لحظه!

همان لحظه ای که بی تفاوت از آن گذشتیم

ای کاش قدرش را می دانستیم

نمیخوام در به دره پیچ  خم این جاده شم ...




...

 
 

بهم یاد دادی که غرورم جای احساسم باشه!

بهم یاد دادی حرفم قورت بدم بره تو دلم!

بهم یاد دادی اگه خواستم بزنم تو ذوق کسی راحت باشم نترسم!

بهم یاد دادی انقدر سرد باشم تا ذوب نشم!

بهم یاد دادی ذر ذره ضربه بزنم که یهو نشکنه کم کم خرد شه!

بهم یاد دادی انقدر بی تفاوت باشم تا خودمم باورش کنم!

بهم یاد دادی اگه کسی داشت اوج احساسش رو ادا میکرد فقط لبخند بزنم!

......در کل یادم دادی تا اطرافم رو پر کنم از تنهایییییییییییییییی...

...تنها نیستم دارم چیزای تازه یاد میگیرم!




 

تمام روزهای هفته را می ریزم کنار دیوار، میخواهم بفروشمشان!

 

اول از همه شنبه!بزرگ ترین است انگار....پر از سوال، پر از حرف! چه کسی طالب یک شنبه است؟ ارزان میدهم! شنبه ام خالی است...پر و خالیست! پر از سوال و  خالی از جواب. می فروشم به فیلسوفی که منطقش شهره عالم است. شاید پر شود دهان این شنبه گرسنه...

 

حالا یکشنبه...!!این را ارزانتر میدهم! احساس خوبی به یکشنبه ها ندارم.یکشنبه های من پر از خستگی است. پر از سختی! یکشنبه های من زنگ زده! یکشنبه را میبخشم...به آهنگری ...شاید اگر ذوب شود پنجره ای خوش صدا شود!!

 

دوشنبه...! دوشنبه را دوست دارم. دوشنبه ها همیشه نارنجی بوده اند...به رنگ آسمان!!و گاهی اندکی پر رنگ تر! دوشنبه ها دلگیر است ، کمی هم خسته! اما من دوشنبه هارا دوست دارم ، با تمام دلگیری و خستگیش شاد است! احساسی که نسبت به دوشنبه ها دارم مثل  احساس مادری است که از صدای  گریه نوزادش خسته شده اما با این حال برایش دوست داشتنی ترین آواست!

دوشنبه را می فروشم به جوانکی! تنهاست ... وخسته!... و دلشکسته! دوشنبه را میفروشم به قیمت یک لبخند، لبخندش اندکی تلخ است! اما برای شروع بد نیست...شروع زندگی!

زندگی با دوشنبه ها شیرین است!

 

سه شنبه را نمیفروشم!!...نمی بخشم! سه شنبه یادگاری است از یک نگاه...

 

 

برویم سراغ چهارشنبه! چهارشنبه ها پر است از خیال، پر است از آرزو...!چهارشنبه نقره ایست،شاید مثل ماه!

 چهارشنبه را می فروشم به قیمت یک آرزو. آرزوی شادی قلبی تنها. قلبی که تمام شورش پشت نگاه های عبوس این روزهایش گم شده.

 

پنجشنبه! پنجشنبه همیشه مخلوطی از شور و امید و دلتنگی بوده. انگار خنثی است! نمیدانم...در تمام پنجشنبه هایم حسی ته نشین است...حس یک سفر! احساس مسافری دارم که مقصد ومبداش را گم کرده!

پنجشنبه را می بخشم به نگاه مُرده ای! که امید زندگی مدتهاست از قاب نگاهش پر کشیده!

 

و ..جمعه!

جمعه مجموعه ایست از تمام روزهای هفته من! جمعه مثل جعبه مداد رنگی دوازده تایی است که آرزوی سی و شش تایی شدنش برایت دست نیافتنی است!

جمعه مثل ماکارونی می ماند.

 کاش غروبی نداشت..!

 

 پ.ن۱:اسمی برای این پست به ذهنم نرسید....پیشنهادی داری؟

پ.ن۲:عکس ممکنه به موضوع ربطی نداشته باشه...اما به نظرم یه وجه شبه ظریف دارن!!

 کش رفته ازآلبوم همسایه!!

 




کاش!!!

کاش شب سرد و آرام دوباره هیا هویی تازه پیدا کند...

کاش با حضور پر مهرت گرمایی دوباره به قلبهای یخ زده ما بسپارد...

و ای کاش این کاش ها به حقیقت بپیوندد ...




پاییز

 
 

از چهره ی طبیعت افسونکار

بر بسته ام دو چشم پر از غم را

تا ننگرد نگاه تب الودم

این جلوه های حسرت و ماتم را

پاییز ای مسافر خاک الوده

در دامنت چه چیز نهان داری

جز برگ های مرده و خشکیده

دیگر چه ثروتی به جهان داری؟

جز غم چه می دهد به دل شاعر

سنگین غروب تیره و خاموشت؟

جز سردی و ملال چه می بخشد

بر جان دردمند من اغوشت؟

در دامن سکوت غم افزایت

اندوه خفته می دهد ازارم

ان ارزوی گمشده می رقصد

در پرده های مبهم پندارم

پاییز ای سرود خیال انگیز

پاییز ای ترانه ی محنت بار

پاییز ای تبسم افسرده

بر چهره ی طبیعت افسونکار


                                                         فروغ فرخزاد





Blog Skin

كد عكس تصادفی