....

این لحظه!

دیگه زندگیم داره ته میکشه

از دلم پیاده شو...آخرشه

آره...چقدر زود گذشت...این لحظه!

همان لحظه ای که بی تفاوت از آن گذشتیم

ای کاش قدرش را می دانستیم

نمیخوام در به دره پیچ  خم این جاده شم ...

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٩
تگ ها :

...

بهم یاد دادی که غرورم جای احساسم باشه!

بهم یاد دادی حرفم قورت بدم بره تو دلم!

بهم یاد دادی اگه خواستم بزنم تو ذوق کسی راحت باشم نترسم!

بهم یاد دادی انقدر سرد باشم تا ذوب نشم!

بهم یاد دادی ذر ذره ضربه بزنم که یهو نشکنه کم کم خرد شه!

بهم یاد دادی انقدر بی تفاوت باشم تا خودمم باورش کنم!

بهم یاد دادی اگه کسی داشت اوج احساسش رو ادا میکرد فقط لبخند بزنم!

......در کل یادم دادی تا اطرافم رو پر کنم از تنهایییییییییییییییی...

...تنها نیستم دارم چیزای تازه یاد میگیرم!

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٩
تگ ها :

روزهای هفته...

 

تمام روزهای هفته را می ریزم کنار دیوار، میخواهم بفروشمشان!

 

اول از همه شنبه!بزرگ ترین است انگار....پر از سوال، پر از حرف! چه کسی طالب یک شنبه است؟ ارزان میدهم! شنبه ام خالی است...پر و خالیست! پر از سوال و  خالی از جواب. می فروشم به فیلسوفی که منطقش شهره عالم است. شاید پر شود دهان این شنبه گرسنه...

 

حالا یکشنبه...!!این را ارزانتر میدهم! احساس خوبی به یکشنبه ها ندارم.یکشنبه های من پر از خستگی است. پر از سختی! یکشنبه های من زنگ زده! یکشنبه را میبخشم...به آهنگری ...شاید اگر ذوب شود پنجره ای خوش صدا شود!!

 

دوشنبه...! دوشنبه را دوست دارم. دوشنبه ها همیشه نارنجی بوده اند...به رنگ آسمان!!و گاهی اندکی پر رنگ تر! دوشنبه ها دلگیر است ، کمی هم خسته! اما من دوشنبه هارا دوست دارم ، با تمام دلگیری و خستگیش شاد است! احساسی که نسبت به دوشنبه ها دارم مثل  احساس مادری است که از صدای  گریه نوزادش خسته شده اما با این حال برایش دوست داشتنی ترین آواست!

دوشنبه را می فروشم به جوانکی! تنهاست ... وخسته!... و دلشکسته! دوشنبه را میفروشم به قیمت یک لبخند، لبخندش اندکی تلخ است! اما برای شروع بد نیست...شروع زندگی!

زندگی با دوشنبه ها شیرین است!

 

سه شنبه را نمیفروشم!!...نمی بخشم! سه شنبه یادگاری است از یک نگاه...

 

 

برویم سراغ چهارشنبه! چهارشنبه ها پر است از خیال، پر است از آرزو...!چهارشنبه نقره ایست،شاید مثل ماه!

 چهارشنبه را می فروشم به قیمت یک آرزو. آرزوی شادی قلبی تنها. قلبی که تمام شورش پشت نگاه های عبوس این روزهایش گم شده.

 

پنجشنبه! پنجشنبه همیشه مخلوطی از شور و امید و دلتنگی بوده. انگار خنثی است! نمیدانم...در تمام پنجشنبه هایم حسی ته نشین است...حس یک سفر! احساس مسافری دارم که مقصد ومبداش را گم کرده!

پنجشنبه را می بخشم به نگاه مُرده ای! که امید زندگی مدتهاست از قاب نگاهش پر کشیده!

 

و ..جمعه!

جمعه مجموعه ایست از تمام روزهای هفته من! جمعه مثل جعبه مداد رنگی دوازده تایی است که آرزوی سی و شش تایی شدنش برایت دست نیافتنی است!

جمعه مثل ماکارونی می ماند.

 کاش غروبی نداشت..!

 

 پ.ن۱:اسمی برای این پست به ذهنم نرسید....پیشنهادی داری؟

پ.ن۲:عکس ممکنه به موضوع ربطی نداشته باشه...اما به نظرم یه وجه شبه ظریف دارن!!

 کش رفته ازآلبوم همسایه!!

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٩
تگ ها :

!!!کـــاش

کاش!!!

کاش شب سرد و آرام دوباره هیا هویی تازه پیدا کند...

کاش با حضور پر مهرت گرمایی دوباره به قلبهای یخ زده ما بسپارد...

و ای کاش این کاش ها به حقیقت بپیوندد ...

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٩
تگ ها :

پاییز

از چهره ی طبیعت افسونکار

بر بسته ام دو چشم پر از غم را

تا ننگرد نگاه تب الودم

این جلوه های حسرت و ماتم را

پاییز ای مسافر خاک الوده

در دامنت چه چیز نهان داری

جز برگ های مرده و خشکیده

دیگر چه ثروتی به جهان داری؟

جز غم چه می دهد به دل شاعر

سنگین غروب تیره و خاموشت؟

جز سردی و ملال چه می بخشد

بر جان دردمند من اغوشت؟

در دامن سکوت غم افزایت

اندوه خفته می دهد ازارم

ان ارزوی گمشده می رقصد

در پرده های مبهم پندارم

پاییز ای سرود خیال انگیز

پاییز ای ترانه ی محنت بار

پاییز ای تبسم افسرده

بر چهره ی طبیعت افسونکار


                                                         فروغ فرخزاد

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٩
تگ ها :

 

خدایا!

یاریم ده تا در زمره ی عاشقان درآیم،

که گرچه عشق،آدمی خوار است،

اما آنکه بی عشق به سر برد،خوار است.

دستم بگیر تا سرمست و گرم عشق باشم،

اما خاموش و بی خروش

و شکسته ی عشق باشم،

چون تویی مایه ی تسلای دلشکستگان

پس مرا سوختنی عطا کن

تا در آتش آن از من هیچ نماند،

که کشته ی عشق،از این فناشدن شاد است

و سوخته ی عشق،از این خودسوزی ،آباد است...  

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٧
تگ ها :

خواهم آمد...

 

خواهم آمد ...

 

روزی

خواهم آمد و پیامی خواهم آورد .

در رگ ها ، نور خواهم ریخت .

و صدا در خواهم داد ، ای سبد هاتان پر خواب ! سیب آوردم

سیب سرخ خورشید

خواهم آمد ، گل یاسی به گدا خواهم داد ...

دوره گردی خواهم شد ، کوچه ها را خواهم گشت ،

جار خواهم زد ، آی شبنم ، شبنم ، شبنم .

رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد ، بارش لبخند !

خواهم آمد سر هر دیواری ، میخکی خواهم کاشت .

پای هر پنجره ، شعری خواهم خواند .

هر کلاغی را کاجی خواهم داد .

... آشتی خواهم داد .

آشنا خواهم کرد .

راه خواهم رفت .

نور خواهم خورد .

دوست خواهم داشت .

      

                                        " سهراب سپهری "

 

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢
تگ ها :

آی عشق!

آی عشق!


پروانه شدن چه زیبا بود


وقتی با تو و عطر بودنت زندگی می کردم.


دفتر شعرم به اعتبار حضورت هیچگاه با غبار اندوه مه آلود نشد.


اما...


دست تقدیر تو را در من کشت


و من بعد از هجرتی سرد و غمگین از تمام آرزوهایم آرامگاهی ساختم


و آنجا بود که از یاد سهراب نیم اجازه ای گرفتم


و بر روی مزارت نوشتم:


"فقط تا تو هستی زندگی باید کرد

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱
تگ ها :

پل سنگی ...

پل سنگی ...

ازاینکه توانستم پل چوبی پشت سرم راخراب کنم  اما. . .

 

پلی سنگی بسازم

ازجنس عشق ابدی

آری عشق باید ابدی باشد

کاش همیشه عاشقش بمانم

********

خدایا می دانم تونیز مرا دوست داری

توراه را دراین تاریکی وجهل نوجوانی به من آموختی

اشک های نادانی ام را پاک کردی

دستم راگرفتی وتکیه گاهم شدی

دیگر اشک هایم را برای این جاری میکنم که مبادا دلت را بیازارم

یاری ام کن ای یار همیشگی ام

پناهم باش امیدم...

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱
تگ ها :

آخرین نقطه!...

آخرین نقطه!...

هر بار که مرا میدید ساعتها گریه میکرد .آخرین بار که به سراغم آمد دیوانه وار میخندید!

وقتی حالت استفهام را در نگاه من دید با تعجب گفت: تعجب مکن که چرا می خندم,من دیگر آن زن سابق نیستم. بس بود هر چه تو قاه قاه خندیدی ومن های های گریستم!...

تازه حرفش را تمام کرده بود که یکباره قطره اشکی سرگردان,در گوشه ی چشمش لنگر انداخت.

با طعنه گفتم :بنا بود گریه نکنی پس این قطره اشک چیست؟!

اشک را با دست پاک کرد و فیلسوفانه گفت:

این قطره اشک نیست!نقطه است !می فهمی؟(نقطه)!

                                                                     (کارو)

 

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳۱
تگ ها :

با کوله باری از عشق ...

با کوله باری از عشق ...

آسمان صاف و بی نهایت بود
و چشمان خسته من پر از حس دلواپسی
جاده ها پر از حس همیشگی
و من خسته تر از آن که انتظاری تازه را تاب بیاورم
درامتداد جاده گام بر می داشتم
طنین گامهای سنگینم
دلواپسی های جاده را تشدید می کرد
به خود نهیب می زدم که شاید این همه انتظار مقصدی باشد
اما هیچ چیز نبود تا این همه انتظار را نوید دهد
گونه های آسمان پر از سرخی شعرم بود
و جاده ها پر از فریاد خاموشی که مرا می آزارد
باید می رفتم
به پایان این همه انتظار می رسیدم...
تازه از راه رسیده ام


با کوله باری از عشق
به دور دست ها می نگرم...
هنوز هم باید رفت...

 

 می آیی میدانم درچشمانت درنگاهت میخوانم با آهنگی پر امید!!

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳٠
تگ ها :

عید فطر مبارک

همیشه وقتی مهمونی تموم میشه دلم می گیره چه برسه که مهمونی ماه

خدا باشه....

خدایا ماه رمضون امسال هم تموم شد...خیلی زود گذشت...{#emotions_dlg.e10}

    عیدتون مبارک

ببخشید که دیر بهتون تبریک میگم...آخه اینترت وصل نمیشد{#emotions_dlg.e12}.{#emotions_dlg.e2}..ولی برای من که امروز عید بوده....{#emotions_dlg.e1}قلبچشمک

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳٠
تگ ها :

نمی دانم پس از مرگــم چـــه خواهد شد؟

          نمی دانم پس از مرگــم چـــه خواهد شد؟

                          نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد شد؟

                                                      ولی بسـیار مشــتاقم

                                            که از خـاک گلویـم سوتکـی سازد

                          گـلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگـوش

                                                     و او یکــریز و پی در پی

                                  دم گـرم خوشش را بر گلویم سخت بفـشارد

                                          و خواب خفتـگان را آشـفته سـازد

                                              بدین سـان بشـکند در مــن

                 سکــوت مرگـــبارم را!

                                                                         دکتر شریعتی

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٦
تگ ها :

من عشق را گم کرده ام...

"من عشق را گم کرده ام"

من عشق را در وجود خسته و چهره نگران بنفشه گم کرده ام و برای یافتن مهری در سینه ی لاله بس تلاش کردم اما هرگز آنرا در صورت شقایق نیافته ام و به گل سرخ نگریستم و غرورآنرا دیدم به سوسن مات شدم حسادت را دیدم و به کوکب وقار.به مریم صفا و به نیلوفر پاکیو به یاس طراوت و به نرگس یکرنگی.ولی من عشق را خواهم یافت هر چند که عشق را پشت نگاه ها ودر پستوی خانه ها نهان کرده باشند ولی من عشق را خواهم یافت در تو.تو که سیمای عشقی.تو که در آیینه عشق را در قلب پاکت نهان کرده ای.                            

              

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٥
تگ ها :

کاش...

کاش...

کاش آسمان حرف دل کویر را می فهمید واشک خود را نثار گونه های خشک او میکرد.

کاش وازه حقیقت آنقدر با لبها صمیمی بود که برای بیان کردنش به شهامت نیازی نبود.

کاش دلها آنقدر خالص بودند که دعاها قبل از پایین آمدن دستها مستجاب می شد.

کاش شمع -حقیقت محبت را به تقلای بال وپر سوز پروانه می دید و او را باور می کرد.

کاش مهتاب با کوچه های تاریک شب آشناتر بود.کاش بهار آنقدر مهربان بود که باغ را

به دست خزان نمی سپرد.کاش فریاد آنقدر بی صدا بود که حرمت سکوت را نمی شکست.

  کاش در انبوه غصه ها شکوه لبخند در معنی داغ اشک گم نی شد و کاش مرگ معنی عاطفه را می فهمید...

                          

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٥
تگ ها :

تا زنده ام...

به جای دسته گلی که فردا بر سر قبرم می گذاری امروز با شاخه گلی کوچک یادم کن

به جای سیل اشکی که فردا بر مزارم نثار میکنی امروز با تبسمی شادم کن

به جای متنهای تسلیت گونه که فردا در روزنامه ها مینویسی امروز با پیامی کوچک خوشحالم کن

من امروز به تو احتیاج دارم نه فردا

 

به یاد داشته باش هر گاه دفتر محبت را ورق زدی و هرگاه زیر پایت

خش خش بر گها را احساس کردی و هر گاه در میان ستارگان آسمان تک

ستاره ای خاموش دیدی برای یکبار در گوشه ای از ذهن خود نه به زبان

بلکه از ته قلب نازنینت بگو: یادت به خیر

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۸
تگ ها :

قطره

 

قطره ، دلش دریا می خواست. خیلی وقت بود که به خدا گفته بود.

 هر بار خدا می گفت:

" از قطره تا دریا راهی است طولانی.

راهی از رنج و عشق و صبوری.هرقطره را لیاقت دریا نیست."

قطره عبور کرد و گذشت.

قطره ایستاد و منجمد شد.

قطره روان شد و راه افتاد.

و به آسمان رفت.

و هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت.

تا روزی که خدا گفت: " امروز روز توست.روز دریا شدن."

 خدا قطره را به دریا رساند. قطره طعم دریا را چشید...

طعم دریا شدن را.اما...

روزی قطره به خدا گفت: " از دریا بزرگ تر هم هست؟

"خدا گفت: "هست."

 قطره گفت: "پس من آن را می خواهم.بزرگ ترین را. بی نهایت را."

 خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت:

" اینجا بی نهایت است."

 آدم عاشق بود. دنبال کلمه ای می گشت تا عشق را درون آن بریزد.

 اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت.

 آدم همه ی عشقش را درون یک قطره ریخت.

قطره از قلب عاشق عبور کرد.

و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید، خدا گفت:

"حالا تو بی نهایتی، زیرا که عکس من در اشک عاشق است!"

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۸
تگ ها :

تنهایی ...

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٧
تگ ها :

...

کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم
اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم
کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را
از نگاهش می توان خواند
اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد
و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم
سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست
دنیا را ببین... بچه بودیم از آسمان باران می آمد
بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!!
بچه بودیم دل درد ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند
بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به کسی می گوییم ...هیچ کس نمی فهمه

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٧
تگ ها :

آرزویم این است:

آرزویم این است:

نرود اشک در چشم تو هرگز

مگر از شوق زیاد

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز

و به اندازه هر روز تو عاشق باشی

عاشق آنکه تو را می خواهد

و به لبخند تو از خویش رها می گردد

و تو را دوست بدارد به هر اندازه دلت می خواهد...

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٦
تگ ها :

عاشق عشق ...


به چشمهای خود بیاموزید که نگاه به کسی نیندازند ،

 

اگر نگاه انداختند عاشق شدند وابسته نشوند

اگر وابسته شدند مجنون نشوند

و اگر نیز مجنون شدند با عقل و منطق زندگی کنند.

 اینکه پا به این رهه دشوار گذاشنه اید ، با صداقت عشق را ابراز کنید ،

تنها عاشق یک دل باشید ،

تنها به یک نفر دل ببندید ،

و با یکرنگی و یکدلی زندگی کنید .

به عشق خود وفادار باشید ،

تا پایان راه با عشق باشید ،

و از ته دل عشق را دوست داشته باشید .

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٦
تگ ها :

من و خطر...

 وقتی که بچه بودم همش دستمو از دستای نگرانی که با من بود رها میکردمو به وسط خیابون میرفتم

اما حالا هرچی وسط خیابون عشق میپرم هیچکس نیست که دستامو بگیره...

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٦
تگ ها :

عشق

من رقص دختران هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم.

چون آنها از روی عشق و علاقه می رقصند ولی پدر و مادرم از روی عادت نماز می خوانند.

                                               دکتر علی شریعتی

                       

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۳
تگ ها :

گاه زمانی...

گاه زمانی می رسد که متوجه می شوی

چه کسی به تو اهمیت می دهد.

چه کسی هرگز به تو اهمیت نداد.

چه کس دیگر به تو اهمیت نمی دهد.

نگران آنها که در گذشته ات بوده اند و حالا نیستند نباش.

حتما دلیلی وجود دارد که در آینده ات نقشی ندارند.

به کسانی بیندیش که نمی خواهی در سال جدید از دستشان بدهی.

از آنچه که لازم است مهربان تر باش.

چرا که تمامی کسانی که با آنها برخورد می کنی به نوعی در گیر مشکل هستند.

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٢
تگ ها :

با من از عشق بگو

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٢
تگ ها :

سکوتی که پر از یاد توست

                  

 

 سکوتی که پر از یاد توست

                                       من سرشار از اندوهم..

                                    اندوهی که از نبودن توست

                        من اسیر لحظه ها.... که بی تو خاطره می شوند

                           من به تماشای ثانیه های زنده گی ام...که..

                            به دیدار تو دلباخته مرگند..........   بیقرارم

من پر از بهانه ام...

برای تر شدن....نبودن

                                        شکستن...

                                    با توام همیشه ....در خلوت خاموش ستاره ها

                                                    تو را می خوانم....

                                                       در سکوت تاریک بهانه هام..

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۱
تگ ها :

با تو

 

 
با تو من  بودن را، زندگی را، شوق را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را می نوشم...

 

و " بوی باران، بوی پونه، بوی خاک،

 شاخه های شسته، باران خورده، پاک" ....

 همه خوش ترین یادهای من، شیرین ترین یادگارهای من اند....

 بی تو، من....

                                                                         دکتر علی شریعتی 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۱
تگ ها :

پروردگارا!

به من آرامش ده

تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم

دلیری ده

تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم

بینش ده

تا تفاوت این دو را بدانم

مرا فهم ده

تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند .

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٩
تگ ها :

چرا؟

مــن که میدانم شبی عمرم به پایان می رسد
نوبت خامو شی مـن سهل و آســـان می رسد
من که میدانم که تـا سر گرم بزم و مستی ام
مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان می رسد
من که میدانم به دنیا اعتباری نیست نیست
بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست نیست
من که میدانم اجل نا خوانده و بیداد گر
سر زده می آید و راه فراری نیست نیست
پس چرا عاشق نباشم . . .

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٩
تگ ها :

غربت

 

غربت را

حتما نباید لای الفبای شهری غریب بیابی

و یا جایی

پشت لحظه های آشنا

همین که

عزیزت نگاهش را به دیگری تعارف کند

کافیست

تا تو غریب شوی

Image Hosted by Free picture image hosting at Free-Picture-Host.com

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٩
تگ ها :

← صفحه بعد